‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

ایمیل، شمس، بابا...

بابا شروع کرد به ایمیل زدن. و الان برای خودش ایمیل زن قهاری شده! گشتم که یه بیت شعر خوب در جواب براش بفرستم، این پیدا شد... به دلم نشست:

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

شمس تبریزی

۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه

هذیان های شبانه: و ققنوس پیر است دگر...

و ققنوس پیر و پیرتر 
هیزم بباید جمع کردن
آتشی برپا نمودن
پا در آن آتش نهادن
سیاوشسان گذر کردن
و بار دگر جوان شدن
ققنوس پیر است دگر
پیر و پیرتر
آتش گرم است اکنون
سوزنده و سوزاننده
خاکسترش فردا
بستر ققنوس تازه،
از آن برخاسته
با چشمانی آکنده
از امید و آرزو
جهان دیده به او دوخته
امید با او آمیخته
ققنوس پیر است دگر
هیزم آرید
آتش افروزید
که زمان یار ماست
همدم و غمخوار ماست...



۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه

امروز

و من امروز فهميدم معناى ظلم و مظلوم را
عمق خواب غفلت را
و رنگ گرم محبت را

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

یادداشت های حین آزمایش!*

نکته در اینجاست
که هرگز
گل بنفشه
بر درخت بید نروییده است...

نکته اینجاست
که هرگز
لاک پشتی
مسیر لذت بخشی نپیموده است...



* چند ماه قبل از این وقتی توی اتاق نانواندنتیشن (Nanoindentation) منتظر اتمام آزمایشم نشسته بودم اینها رو روی یک برگه کاغذ که روی میز به حال خودش رها شده بود نوشتم، امروز دوباره از لابلای کلی فرمول و نمودار و جملات انگلیسی که به مرور زمان روی اون کاغذ جمع شده بود، چشمم بهشون افتاد و دلم نیومد همینطوری ولشون کنم، این شد که اینجا نوشتمشون!

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

باغچه ذهن

. . . ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
و نکاری گل من
علف هرز در آن می روید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن
هرزگی آن علف است
گل بکاریم بیا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بی گل آرایی ذهن
نازنین،
نازنین،
هرگز آدم، آدم نشود.
مجتبی کاشانی

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

گفتگوی من و غم!!

دلیل اینکه تنهایم
نشستم گوشه ای با غم
سخن می دهیم بر هم
همی پرسیم ز حال هم
به من گفتا که تنهایی
چرا آخر تو اینجایی؟
به او گفتم تو هیچ دانی
ز حال من بی او
بگفتم آری اما
تو تنها نیستی اینجا
چه بسیارند عاشق ها
چه بسیارند مجنون ها
به او گفتم اما من
نه مجنونم، نه عاشق وار
به گرد او می گردم
نگه کرد من را غم
در اندیشه گرفت پیرهن
مرا گفت سپس از پی
تو را پس چیست مرهم؟
به او گفتم که عاشق ها
دلسوزها، مجنون ها
همه گر بگیرند گیسوش
به ناگه می روند از هوش
ولی من نه آن مشتاقم
که او را گیرم در آغوش
از یاد برم آنگاه
کمال و ذات نیکوش
من از آن هستم اینجا
نشسته روبرو با تو
که گر رهایت سازم
می روی تو سوی او
می نشینی روبروی او
از این روست که من هر شب
تو را سیر می بینم
می آسایم دمی با تو
گهی زود و گهی تا صبح
که نتوانی ببینی تو
خم ابروی او
مرا نیست هیچ مرهم
جز اینکه بدانم نیستی
تو جز اینجا هر دم!

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

افسوس

ای افسوس از عمر رفته، افسوس
ای که تقدیر روبرویم نشسته، افسوس
ای که گاهی میزند بر دل
غبار تلخ آه اندود
ابر باران می بارد بر من
باز افسوس و باز افسوس
در دلم آهیست
پر ز گمراهیست
در پی راهی
مالرو
گاه کوچه باغیست
که رساند من را
به مقصدی دور
شاید اما
باشد آنجا خانه ای از نور
. . .

۱۳۸۷ تیر ۱۱, سه‌شنبه

Shamlou

شاملو:
عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم
'' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم
به خاطر داشته باشیم که :
عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم.
راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم .
نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگی از دست ندهیم .
سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم.
طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم.
زندگی آسان است آن را مشکل نکنیم .
دنیا پر از زیبائی است چشمانمان را به سادگی نبندیم .
ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسیم.
رسیدن به آرزوها آسان است راه سخت تر را نرويم.

۱۳۸۷ تیر ۷, جمعه

دوست

گم شده ای دارم
های
گم شده ای
دوستی
همنشینی
نیافتم او را
در میان آدمیان
کینجا ندانند اینها
به که گویند دوست
اینجا دوست یعنی زر و سیم
او دوست من است
چون مرکبی دارد همچو اسبی بلند
به لباسش اسم آن خیاط است
خانه اش قد جمال آباد است
در خانه اشان با صدای کف دستی باز شود
سگشان از نژاد اصیلی است
پدرش فلان کاره است
ولی من در خیالم دوستم همه اینها را دارد
ولی من با او دوستم
نه برای سگ و اسب و لباس و مرکب
دل او گنده است!
با کف زدنم در دل به رویم می گشاید
گاهی من مرکب او
گاهی او مرکب من
از کوه زندگی بالا رویم
دلش قد جمال آباد است!!!

۱۳۸۷ تیر ۶, پنجشنبه

خواب


آسمان آبی
نهر آبی
دلم آبی
در شب مهتابی
می بینم خوابی
که در آن باز می کنم در باغی
پر از درخت های سبز و بلند
زمین پوشیده از چمنی نرم و لطیف
که پاهایم را می کشم بر آن و حسش می کنم
عطر خوشی در هواست
دوست دارم آن را
پرنده ها می خوانند
جیغ لطیفی دارند
ابری آن گوشه آسمان
به دنبال معشوقه گمشده اش می گردد
کوه های قشنگ در اطراف
عطش بالا رفتنشان در من را
آتش می زند دیدنشان...

۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

مقایسه!

حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه

.


آن شنیدم که رادمرد بزرگ
پایه ی مردمی چنان بنهاد
که نه از کس فریب باید خورد
نه کس را فریب باید داد

۱۳۸۶ آذر ۲۱, چهارشنبه

A nice nice poem, from Shamloo.


روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.

روزی كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست
و قلب
برای زندگی بس است.

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر حرف ترانه ايست
تا كمترين سرود بوسه باشد .

روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود .
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...

و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم.
With special thanks to Golnaz for letting me copy the poem from her blog...

۱۳۸۶ خرداد ۲۱, دوشنبه

A nice poem from Dr.Afshin Yadollahi


وقتی گريبان عدم
با دست خلقت می دريد
وقتی ابد چشم تورا
پيش از ازل می آفريد
وقتی زمين ناز تورا
در آسمانها می کشيد
وقتی عطش طعم تورا
با اشکهايم می چشيد
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بودو نه دلی
چيزی نمی دانم از اين
ديوانگی و عاقلی
يک آن بد اين عاشق شدن
دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شيطان به نامم سجده کرد
آدم زمينی تر شدو
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چيزی نمی دانم ازين
ديوانگی و عاقلی

۱۳۸۵ فروردین ۱۶, چهارشنبه

Everytime


Notice me, take my hand
Why are we strangers when
Our love is strong
Why carry on without me

Everytime I try to fly, I fall
Without my wings, I feel so small
I guess I need you, baby
And everytime I see you in my dreams
I see your face, it's haunting me
I guess I need you, baby

I make believe that you are here
It's the only way I see clear
What have I done
You seem to move on easy

And everytime I try to fly, I fall
Without my wings, I feel so small
I guess I need you, baby
And everytime I see you in my dreams
I see your face, you're haunting me
I guess I need you, baby

I may have made it rain
Please forgive me
My weakness caused you pain
And this song's my sorry

At night I pray
That soon your face will fade away

And everytime I try to fly, I fall
Without my wings, I feel so small
I guess I need you, baby
And everytime I see you in my dreams
I see your face, you're haunting me
I guess I need you, baby

(Lyrics of the song "Everytime" of Britney Spears)