۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۰, جمعه

قرار اول

امروز دیدمش، بالاخره، برای بار اولین بار... 
به سختی رسیدم، تقریبا ناامید از رسیدن... 
لبخند به لب، تند و کمی دستپاچه سعی می کرد هم با مهمونش صحبت کنه و هم غذا رو حاضر کنه... 
من خسته از سفر پر پیچ و خمش... 
اون خسته از خوب نخوابیدن شب قبل و دنبال مواد لازم غذا گشتنش...
ولی هیچکدوم خسته نشدیم از با هم بودن، حرف زدن، سوال پرسیدن تا خود گرگ و میش... 
سفره پر بار دانشجوییش... 
بعد از سالهای سال، بالاخره یکی رو دیدم که احساس آرامش میده... 
دستاش رو گرفتم، کوچیک و ظریف مثل خودش... خواستم بغلش کنم یه دل سیر ببوسم، ترسیدم بترسه... 
برق چشماش توی تاریکی اتاق... 
کش رفتن بالش و هیچی نگفتنش...
کل کل کردنا و همه چی گفتنش...
خندیدناش با چشمای قرمز غرق خوابش... 
من و چک لیست سفرش... 
صبحونه درست کردن دم رفتنش...
ساده دلی... 
دل پاکی... 
خودم بر می گردم، دلم نه...

۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

فروشنده

توجه: اگر فیلم رو ندیدید و برنامه ریزی می کنید که برید و بیینیدش، سطور زیر ممکن هست داستان فیلم رو لو بدهند! شاید بهتر باشه بعد از دیدن فیلم اینجا رو بخونید! :)




فیلم فروشنده رو "بالاخره" دیدم در یکی از سینماهای مرکز شهر سن حوزه... درام جالبی بود حاکی از یکی از تناقضات حاکم در جامعه معاصر ایران. نکته جالبی که داستان فیلم به اون اشاره میکنه، درگیری فاحش بین ارزش و ضد ارزش در ذهن افراد جامعه هست. به حدی که عماد در انتهای فیلم به سختی می تونه درک کنه که چجوری باید با پیرمرد مقصر ماجرا برخورد کنه. به عبارت دیگه، هر چه بگندد نمکش می زنند، وای به روزی که بگندد نمک!! علت عصبانیت عماد در انتها رو حتی میشه به نوع رفتاری که با او در تاکسی می شه، در ابتدای فیلم، مرتبط دونست.

 وقتی رعنا تصمیم میگیره که پیگیر شکایت رسمی نشه، عماد نمیتونه آرام بشینه و فکر میکنه که باید به نوعی به این موضوع واکنش نشون بده. شخصیت معلم گونه عماد در کنار عوامل دیگه او را وادار می کنه که خودش وارد عمل بشه تا مجرم رو تنبیه کنه، شاید به امید اینکه تاثیری روی این نوع مشکلات در جامعه بگذارد. مشکلاتی که هم بین دانش آموزان کلاسش هم مشاهده مبکنه و هم بین همکارانش مثل بابک. کلاسی که عماد خودش رو الگویی برای دانش آموزانش میبینه. از طرف دیگه، رعنا هم مشکل میتونه عماد و نوع واکنشش رو درک کنه در حالی که خودش در شوک ماجرا هست. رویرو شدن با پیرمرد مقصر، شوک بزرگتری براش هست. 

در نهایت فیلم سوال جالبی رو توی ذهن بیننده باز می ذاره، که چگونه میشه این مشکل ضد ارزش رو حل کرد، که از مسن ترین تا جوون ترین اعضای جامعه به نوعی هم درگیرش هستند و هم شاید به ارزش شدنش کمک می کنند. سعی فیلم این هست که روایتگر باشه و ما رو در موقعیتی قرار بده که هر کدوم از ما قضاوت و نتیجه گیری خودمون رو داشته باشیم، مشابه کارهای قبلی اصغر فرهادی. دیدنش رو بسیار توصیه می کنم.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

ایمیل، شمس، بابا...

بابا شروع کرد به ایمیل زدن. و الان برای خودش ایمیل زن قهاری شده! گشتم که یه بیت شعر خوب در جواب براش بفرستم، این پیدا شد... به دلم نشست:

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

شمس تبریزی

۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه

سرگردون و گم شده

اول که از در اومد تو شروع کرد یکی یکی از آدمها کمک خواستن... چرخ دستی فرسوده اش و سن و سال بالاش آدم رو به اشتباه می انداخت که این هم یه گدای دیگست و دست به سرش می کردن... پسری به حرفش گوش می کرد و آماده بود دست به سرش کنه... خودمو آماده می کردم که بگم "I have no exchange, sorry" تا اینکه اومد سر میز من... پشت یه رسید مچاله یه شماره نشونم داد و گفت این شماره شرکت تور اتوبوس هاست، می خواد زنگ بزنم بهشون ببینم کجا اتوبوسش میاد که سوار بشه، خیلی بی تاب و نگران بود.

-  تو اینترنت نگاه کن... رو نقشه... نزدیک یه کلیساس توی خیابون باورز...
: اینترنت کافه کار نمی کنه خانم (در حالیکه داشنم شماره رو از روی احتیاط توی گوگل مپ سرچ می کردم)
- گوشیت اینترنت داره؟ اونجا نگاه کن
: دارم همینکارو می کنم... میخوای بشینی؟
- نه از صیح وایستادم

شماره ی یک شرکت اتوبوسرانی بود، زنگ زدم رفت رو پیغام گیر...

: این شماره میره رو پیغامگیر، کسی جواب نمیده

بیشتر مضطرب میشه

- اسم کلیسای توی باورز چیه؟
: من کلیسا نمیرم، نمی دونم
- تقاطع، کدوم تقاطعه؟
: نمی دونم، صبر کن

میرم تو وبسایتش، یه شماره دیگه پیدا می کنم، زنگ می زنم، یکی گوشی بر میداره، توضیح میدم داستان رو براش، اونم انگار عجله داره سریع آدرس و ساعت توقف اتوبوس رو میده، پیرزن یه خودکار بهم میده، سریع روی دستمال کاغذی می نویسم، هی میگه "تقاطع، تقاطع رو بپرس..." بهش گوش نمیدم، تلفنم که تموم شد آدرس رو می زنم توی گوگل مپ گوشیم و بهش نشون می دم:

: این اون کلیسا هست که می گفتی، اسمش "کلیسای بانوی صلح ما" هست
- کدوم تقاطعه؟
: ببین این شماره و آدرسشه، تقاطع نداره، روبروی کالجه....
- اینا رو روی این کاغذ بنویس گم نکنم...

یه نگاهی به حال نزار رسید مجاله می کنم که شبیه خود پیرزن دیگه نای تحمل فشار خودکار رو نداره، یه کاغذ بزرگ از کیفم در میارم و همه رو روی اون براش می نویسم... با دقتی کم نظیر تا میکنه کاغذ رو و میگیره دستش،

- خودکار... خودکارو بده!

اصلا یادم نبود، می خندم و میدم بهش، خوشحال از اینکه گم شدشو پیدا کرده رو می کنه به بقیه:

- این (با دست به من اشاره می کنه) برام پیداش کرد... این برام پیداش کرد... 

هی تکرار میکنه، ولی بقیه  سرشونو بالا نمیارن و بهش توجه نمی کنن، راه میوفته و میره بیرون و توی جمعیت گم میشه...




۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

همه چیز حساب شده نیست...

باید یه چیزی رو اعتراف کنم: خیلی وقتها سعی می کینم حساب شده عمل کنیم. ولی همیشه هم همه چیز حساب شده نیست. بعضی وقتها اتفاقات صرفا نتایج یک "اتفاق" هستند. ممکن هست بشینیم و تحلیل کنیم که چگونه اون اتفاقها روی دادند، ولی از درکشون عاجزیم. از اون فراتر، خیلی وقتها از اتفاقات از پیش برنامه ریزی در زندگی لذت می بریم.