۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه

تست شخصیت!

اگه شما هم خواستید میتونید تست کنید، برید به آدرس زیر

مشاور

(تاثیر پذیر، برون گرا، آرمان گرا، متفکر)
تو یک تیپ "مشاور" هستی. بعضی ها فکر می کنند که تو قوی ترین و با نفوذترین شخصیت، در بین مردم هستی. البته این گروه اشتباه می کنند.
واقعیت این است که تو نمی خواهی دیدگاهها و اعتقادات شخصی خود را به دیگران تحمیل کنی. با این حال تو برون گرا و باهوشی و دوست داری خودت را درگیر مسائل دیگران کنی. بنابر این با دانشی که داری، به بقیه کمک می کنی.
تو دقیقاً مصداق این اصطلاح هستی که می گویند "معلّمها در عین حال دانش آموز هم هستند" و به همان اندازه که دوست داری یاد بدهی، دوست داری که یاد هم بگیری و این موضوع تو را راضی می کند.
تو تنها و بیکس نخواهی مرد، امّا هرچه بیشتر به پایان عمرت نزدیک می شوی، بیشتر در خودت فرو می روی و به این فکر می کنی که آیا زندگیت کلّاً معنی و هدفی داشته؟ این حالت ممکن است ده ها سال طول بکشد. ضمناً تو به احتمال زیاد بعد از همسرت خواهی مرد.

۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

همینطوری

چندان اهل نوشتن بلاگ نیستم ولی امروز چند صفحه ای از چند بلاگ را خواندم، دفعتا دلم خواست بنویسم، ولی راجع به چی، گفتم: "تو حالا برو تو صفحه بلاگت، شاید یه چیزی نوشتی الکی!"
وقتی از پس و پیش "جی-میل" داشتم دنبال "لینک" این "بلاگر" می گشتم دیدم زیرش این جمله نوشته شده:
.
"Share your life online with a blog -- it's fast, easy, and free"
.
چه جالب!! زندگی را به همین راحتی با بقیه می شود تقسیم کرد، سریع، آسان و البته مجانی!!!

۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

Karimkhane Zand


حکایتی از کریم خان زند

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند...
سربازان مانع ورودش مي شوند !
خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند...
مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد : چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟
مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم !
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!
مرد مي گويد من خوابيده بودم!!!
خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟
مرد مي گويد : من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم تو بيداري...!
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم...

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

PhD Resolution


PhD Resolution!

Before joining PhD:
* I want to win the Nobel Prize.
* I want to win the Turing Award.

First year of PhD:
* I want to finish PhD in two years.
* I want to publish papers only in top tier conferences.
* I want to make ground-breaking research.
* I want to win the best PhD Thesis award.

Second year of PhD:
* I want to finish PhD in 5 years.
* I want a problem.
* Shall I change my advisor?

Third year of PhD:
* I want a paper; I don't care which conference.
* Shall I change my topic?
* I want to be known as Dr bhOndOO.

Fourth year of PhD:
* I want to finish PhD!
* My industry-friends have two children by now. When will I get married?

Fifth year of PhD:
* Why did I come here?
* Why did I choose this advisor?
* Why did I choose this topic?

Sixth year of PhD:
* Someone give me a degree!
* I want to leave this place — for ever.
* Let me leave.

Seventh year of PhD:
* People call me uncle.
* She waited and finally married someone else...
* I don't want any degree. I just want to live peacefully!