۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

باغچه ذهن

. . . ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
و نکاری گل من
علف هرز در آن می روید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن
هرزگی آن علف است
گل بکاریم بیا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بی گل آرایی ذهن
نازنین،
نازنین،
هرگز آدم، آدم نشود.
مجتبی کاشانی

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

شانس...

این عبارتیست که "دیروز" در ایمیلی "خواندم" ولی "همیشه" باید در خاطر داشته باشم:

"من به شانس خیلی اعتقاد دارم،
چون هروقت تلاش می کنم شانس می آورم!"

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

بازم شریعتی...

امروز ایمیلی از مهدی گرفتم که حاوی یک سری صحبت های دکتر شریعتی بود، اصولا به بت درست کردن از آدم ها علاقه ای ندارم ولی نمی دانم چرا من اینقدر با صحبت هاش ارتباط برقرار می کنم، بعضی هاش را می نویسم:

  • من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند.
---------------------------------------------------------------
  • کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت! ...چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم.
---------------------------------------------------------------
  • و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد... و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان، جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد؛ سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند .... و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد!... و اين، رنج است.
--------------------------------------------------------------
  • آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش.
«دکتر علی شریعتی»




۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

مثبت 20

امشب موقع کار یک دفعه از اینجا سر درآوردم، خیلی به دلم نشست...

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

اینجا آسمان ابریست...

این متن امروز طی ایمیلی از نازنین به دستم رسید و بسیار دلنشین بود، منسوب به دکتر شریعتی هست، با خودم گفتم اینجا بنویسمش تا یادم نرود امروز از چیزی خوشم می آمد که فردا ممکن است دیگر حتی حوصله خواندنش را هم نداشته باشم:


اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمی دانم...
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمی دانم...
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمی دانم...
اینجا دلی تنگ است، آنجا را نمی دانم...

وقتي كه بچه بودم هر شب دعا مي كردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد، بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد، پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد!

هی با خود فکر می کنم، چگونه است که ما، در این سر دنیا، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها، در آن سر دنیا، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن...