۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه

سرگردون و گم شده

اول که از در اومد تو شروع کرد یکی یکی از آدمها کمک خواستن... چرخ دستی فرسوده اش و سن و سال بالاش آدم رو به اشتباه می انداخت که این هم یه گدای دیگست و دست به سرش می کردن... پسری به حرفش گوش می کرد و آماده بود دست به سرش کنه... خودمو آماده می کردم که بگم "I have no exchange, sorry" تا اینکه اومد سر میز من... پشت یه رسید مچاله یه شماره نشونم داد و گفت این شماره شرکت تور اتوبوس هاست، می خواد زنگ بزنم بهشون ببینم کجا اتوبوسش میاد که سوار بشه، خیلی بی تاب و نگران بود.

-  تو اینترنت نگاه کن... رو نقشه... نزدیک یه کلیساس توی خیابون باورز...
: اینترنت کافه کار نمی کنه خانم (در حالیکه داشنم شماره رو از روی احتیاط توی گوگل مپ سرچ می کردم)
- گوشیت اینترنت داره؟ اونجا نگاه کن
: دارم همینکارو می کنم... میخوای بشینی؟
- نه از صیح وایستادم

شماره ی یک شرکت اتوبوسرانی بود، زنگ زدم رفت رو پیغام گیر...

: این شماره میره رو پیغامگیر، کسی جواب نمیده

بیشتر مضطرب میشه

- اسم کلیسای توی باورز چیه؟
: من کلیسا نمیرم، نمی دونم
- تقاطع، کدوم تقاطعه؟
: نمی دونم، صبر کن

میرم تو وبسایتش، یه شماره دیگه پیدا می کنم، زنگ می زنم، یکی گوشی بر میداره، توضیح میدم داستان رو براش، اونم انگار عجله داره سریع آدرس و ساعت توقف اتوبوس رو میده، پیرزن یه خودکار بهم میده، سریع روی دستمال کاغذی می نویسم، هی میگه "تقاطع، تقاطع رو بپرس..." بهش گوش نمیدم، تلفنم که تموم شد آدرس رو می زنم توی گوگل مپ گوشیم و بهش نشون می دم:

: این اون کلیسا هست که می گفتی، اسمش "کلیسای بانوی صلح ما" هست
- کدوم تقاطعه؟
: ببین این شماره و آدرسشه، تقاطع نداره، روبروی کالجه....
- اینا رو روی این کاغذ بنویس گم نکنم...

یه نگاهی به حال نزار رسید مجاله می کنم که شبیه خود پیرزن دیگه نای تحمل فشار خودکار رو نداره، یه کاغذ بزرگ از کیفم در میارم و همه رو روی اون براش می نویسم... با دقتی کم نظیر تا میکنه کاغذ رو و میگیره دستش،

- خودکار... خودکارو بده!

اصلا یادم نبود، می خندم و میدم بهش، خوشحال از اینکه گم شدشو پیدا کرده رو می کنه به بقیه:

- این (با دست به من اشاره می کنه) برام پیداش کرد... این برام پیداش کرد... 

هی تکرار میکنه، ولی بقیه  سرشونو بالا نمیارن و بهش توجه نمی کنن، راه میوفته و میره بیرون و توی جمعیت گم میشه...




۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

همه چیز حساب شده نیست...

باید یه چیزی رو اعتراف کنم: خیلی وقتها سعی می کینم حساب شده عمل کنیم. ولی همیشه هم همه چیز حساب شده نیست. بعضی وقتها اتفاقات صرفا نتایج یک "اتفاق" هستند. ممکن هست بشینیم و تحلیل کنیم که چگونه اون اتفاقها روی دادند، ولی از درکشون عاجزیم. از اون فراتر، خیلی وقتها از اتفاقات از پیش برنامه ریزی در زندگی لذت می بریم.

۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

کندی ها گریه نمی کنند

مدت ها بود می خواستم راجع به جان کندی (یا همون جک کندی) مطالعه کنم. و امسال که به مناسبت 50امین سالگرد ترورش (در 22 نوامبر 1963) همه جا ازش صحبت می شد، بهانه ای شد که یک روز کامل رو به مطالعه زندگی کندی ها بگذرونم... خوب اول بسیار متعجب شدم که چطور اصلا نمی دونستم که رابرت کندی (یا همون بابی کندی) حدود 4 سال بعد از جک ترور می شه! خیلی برای خانواده کندی دردآور یود. (در همین دوره (بین 1964 تا 1968) مارتین لوتر کینگ هم ترور می شه.)  این رو اضافه کنم که کندی ها چهار برادر بودند که به ترتیب از بزرگ به کوچک، جو جونیور، جک، بابی، و تد. جو جونیور توی جنگنده اش در جنگ بندر مروارید* کشته می شه. جک توی لیموزین ریاست جمهوری در دالاس تگزاس، و بابی توی هتلی در لس آنجلس پس از سخنرانیش کشته می شن. فقط تد هست که به صورت عادی فوت می کنه. خونواده کندی که توسط پدرشون، جو کندی، هدایت می شه، اولا فرض رو بر این می گذارن که جو جونیور بعد از پدر مسوول خونواده هست، ولی توی جنگ کشته می شه. مسوولیت به دوش جک می افته. گرچه ابتدا اعتماد به نفس کافی رو نداره، ولی جو پدر اون رو مثل "کورن فلکس به امریکا می فروشه"!** که البته اون هم  در نهایت و بعد از حدود 10 سال تلاش انتخابات رو میبره و نشون میده که پدر کاملا درست فکر می کنه. 

کندی ها بسیار با جامعه امریکایی آمیخته بودند. علت این موضوع هم خونواده محور بودن اونهاست. این خانواده ایرلندی الاصل، در رقابت های انتخاباتی خونواده رو جلوی دوربین ها می آرند. جو پدر 9 فرزند داره، جک دو فرزند، و بابی 11 فرزند. جو کندی همیشه به خونواده می گه که "اتفاقی که بیافته، در کنار خونواده بمونید."*** این صحبتش چنان تاثیری داره که جکی کندی (بیوه جک که یعد از ترور بابی از امریکا به اروپا میره و با یه تاجر موفق ازدواج می کنه، یعنی دیگه "کندی" نبوده در اون زمان)، هنگام فوتش از یونان سراسیمه به امریکا برمیگرده و سعی می کنه که خونواده سابقشو همراهی کنه. شاید همین موضوع باعث می شه که مردم اون خونواده رو نزدیک بدونن و اونها رو با اسمی که توی خونه صدا می شن بشناسند. تصاویر بازی جک با بچه هاش بعد از کار در تلویزیون و روزنامه ها منتشر می شده.

جک کندی، در جنگ جهانی دوم، به اقیانوس آرام و جزایر سولومون میره و جزو گردان قایق های توپدار نیروی دریایی می شه. در یکی از شب هایی که در کمین کشتی های ژاپنی بودند، یک کشتی ژاپنی قایقشونو غرق می کنه و دو هفته بدون آذوقه همراه چند نفر از نجات یافتگان قایق در جزیره ای گیر می افتند و در این مدت به خونواده اطلاع داده می شه که اونها کشته شدند. داشتن تجربه جنگ و دیدن اون شاید باعث این شد که جک تا جایی که ممکنه از وارد شدن به جنگ اجتناب کنه. دور از ذهن نمونه که جک جایزه ادبی پولیتزر رو هم می بره. و ادبیات و سخنوری اش هنوز هم الگوی سیاستمدارانی همچون باراک اوباما هست. 

بعد از ترور جک، جکی تا وقتی که تابوت جک رو به واشتگتن بر می گردونن حاضر نمی شه که لباس آغشته به خون جک رو عوض کنه. چهار سال بعد هم که به کمپین انتخاباتی بابی می پیونده، یک بار از نگرانی و استرسش از ترس ترور شدن بابی صحبت می کنه. بعد از ترور بابی حاضر نمی شه که در امریکا بمونه از ترس آسیب به دو فرزندش کارولین و جان جان. 

جک گرچه بر خلاف ظاهر سالمش، از درد کمری که در نتیجه یک تصادف در دوران کالجش به وجود آمده بود، رنج می برد. بابی بعد از مرگ جک فشار زیادی رو تحمل کرد. جو پدر که معتقد بود کندی ها هرگز بازنده نمی شن و در شکست گریه نمی کنند، وقتی خبر ترور جک رو شنید، روی صندلی چرخدارش اشکی ریخت. 

سخن کوتاه که داستان این خانواده بسیار جالب بود. جالب از این منظر که چطور این خانواده از زمان جو پدر تا حال همواره فراز و نشیب های متفاوتی رو تجربه کرده و سعی کرده که از همه این موانع عبور کنه. نقش رز، مادر خونواده هم همیشه پررنگ بوده. رز، دختر شهردار وقت بوستون، یک انسانشناس بود.  

*Pearl harbor
**Joe Kennedy says about Jahn F Kennedy.
***Sitck to the family. 



۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

تکرار میشه...

و چه زیبا همه وقایع تکرار می شن، با این تفاوت که جای تو و او عوض شده...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

روز خوبی بود!

امروز قرار بود برای دوستان غیر ایرانی ته چین و سالاد شیرازی درست کنم، این کار انجام شد و دوستان هم شیرینی بسیار خوشمزه ای آورده بودند و بحث های شیرینی داشتیم که همه باعث شد به همه ما خوش بگذره. خلاصه قرار بود که روز خوبی باشه و بود برای همه...
ولی هنوز درد دارم، هنوز از هر طرفم فریاد می زنه...
امروز دو تا ظرف شکستم، ولی انگار این من نبودم، انگار این طنین درد و فریاد بود که شکست ظرفا رو...
و با خودم فکر کردم که چرا؟ چرا محکومم به تظاهر، تظاهر به قوی بودن، به اینکه انگار نه انگار، به اینکه من فراموش کردم، به اینکه هیچ اتفاق مهمی نیافتاده...
ولی هر روز بدتر میشه... و از روزی میترسم که فراموش کنم... (که این اتفاق خواهد افتاد، افسوس که در حلقه زمان و مکان محصوریم، افسوس و صد افسوس!)
... و امروز روز خوبی بود!
به تکه شیشه های ظرف شکسته نگاه می کنم، ترکیبی از عطر زعفرون و ته چین و خرده شیشه! مسخ از اینکه چه شد، اس ام اس می زنم به دوستم که جارو کجاست، جواب نمیاد، مهمونا تا یک ساعت دیگه می رسند، در رو باز می کنم و میرم بیرون، توی محوطه به خانومی که رد میشه سلام میکنم و میگم جارو لازم دارم، از تعجب شاخ در میاره، داستان رو براش میگم، آروم با من میاد تا در خونه، و میگه "بمون، برات میارم..."
سعی می کنم با دست تیکه های بزرگ رو جمع کنم، خانم همسایه با شوهرش جارو به دست می رسند، متعجب و در عین حال آرام سعی می کنند کمک کنند، من هم سعی می کنم با آرامش تمام خورده شیشه ها رو جارو کنم... به هر کدومش که نگاه می کنم یاد آهنگ فرهاد مهراد می افتم:
"... آینه می شکنه هزار تیکه می شه،
اما باز تو هر تیکش عکس منه،
عکسها با دهن کجی بهم می گن،
چشم امید و ببر از آسمون..." 
شوهر خانم همسایه از بوی زعفرون خوشش میاد، خوشبختانه یه ظرف دیگه هنوز دارم، ولی بازم درد میاد سراغم، گاهی وقتا دوست دارم دو دستی مغزمو در آرم بزارم تو کشو، که به کم استراحت بکنه/بکنم!
...و امروز روز خوبی بود!
دوستم میرسه، داستان رو براش می گم، لبخند می زنه... می خنده! 2-3 ساعت بعد میگه این هفته 3 بار میگرن داشته، ولی من اصلا متوجه نشدم، چون هر شب که اومدم خونه لبخند رو لبش بود، حالا اون قوی تره یا من؟! با مایکل (یکی از مهمون ها) مدام بحث می کنند، راستش خیلی از مدل بحث و جدلشون خوشم میاد. هر دوتا شون خیلی کله شق هستند توی بحث. همسر مایکل سعی میکنه به من نشون بده این بحث ها دوستانست، بهش میگم که از بحثشون خوشم اومده!! می خنده! 
...و امروز روز خوبی بود! روز خیلی خوبی بود!
و من هنوز به تو فکر می کنم، و تو به من... و سرنوشت ما رو جدا می کنه... و امروز روز خوبی بود!